کیوسک زرد تلفن
پارسال همین موقع ها بود تجربه ی یک اتفاق بد.و حس هر روز تنها تر شدن .ابدار خونه سوله شماره یک رسما شده بود پا تق من.بیدار که میشدم فرقی نمی کرد کلاس داشتم یا نه یک راست می رفتم دانشگاه و بعد هم اخر سالن چای رو خودم دم می کردم می نشستم خیره می شدم به کیوسک زرد تلفن عمومی پشت پنجره که یک گوشه بی استفاده مانده بود . گوشه ی متروک حیات دانشگاه.بسته ی کبریتی رو که خریده بودم از جیبم در می اوردم و اتیش میزدم تا اخر میسوزندمش جوری که دستم می سوخت تا مجبور به انداختنش می شدم.رو زمین چهل تا کبریت سوخته و فضا پر از دود کبریت.شروع می کردم به چای خوردن یکی دوتا سه تا چهار تا...تعدادش از دستم در می رفت.هر از گاهی بچه ها می اومدن و وضع ام رو بهم می ریختن می رفتن . باز من می موندم ،شروع صحبت با کیوسک زرد تلفن تا غروب.دوباره همان حال و هوا است. اردی بهشت به همم می ریزی.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 21:24 توسط صادق
|