وقتی امروز داشتم زیره این برف قدم میزدم به روزمرگیام فکر کردم.
به روزمرگیهای 23 سالگیم که داره تموم میشه!
اونم به این زودی....
خیلی زود داره روزهای زندگیم الکی و بدون هیچ کار خاصی تموم میشه
نمیدونم عمرم چقدره ولی میخوام از فردا واقعا زندگی کنم
درسته اونجور که میخوایم نمیشه زندگی کرد
ولی تلاش میشه کرد. من تلاشمو میکنم.
جدیدا خیلی خبر فوت میشنوم اونم دخترایی که زیره 30 سالن!
حالم داغون میشه و به این فکر میکنم نکنه یه وقت نوبت منم بشه.
از مرگ نمیترسم. از اینکه کارام ناتموم میمونه و به یه سری چیزایی که میخوام نرسم میترسم.
میشینم رو نیمکت و خیره میشم به گربه ای که پررو پررو زیره نیمکت روبه رویی بهم زل زده!
- به چی نگاه میکنی نکبت؟ تو هم فهمیدی فکرم مشغوله؟
- مــیو!
- خوب پس داری به حرفام گوش میدی. الان یکی ببینه فکر میکنه دیوونم دارم با یه گربه که خودشو میخارونه حرف میزنم!
- ......
- میدونی تازه فهمیدم که آرزوهایمو یادم رفته بود.......یادم رفته بود....
- مــــــیـــو!
- باید دوباره بشینم بهشون فکر کنم نباید آرزوهامو فراموش کنم به قولایی که دادمم باید عمل کنم.
- ......
-میدونی.....(چیزایی که تو دلمه بهش میگم اونم همچنان خودشو میخارونه و منم همینطور از دلتنگیام میگم!)
_ .....میو!
یهو یه گوله برف تقی میخوره به سرم. بر میگردم میبینم بچه ها اومدن.
ناخودآگاه یه لبخند رو لبام میشینه بلند میشم که برم برمیگردم نگاش میکنم.
نیم خیز میشه. لباشو لیس میزنه و نگام میکنه
- پیشی حرفامو به کسی نگیا....حتی به خودش! این یه رازیه بین من و تو :)
(البته این امکان پذیر نیست که یه گربه از یه شهر به شهر دیگه ای بره!)
ولی خوب کار از محکم کاری عیب نمیکنه!



