http://www.uploadax.com/images/16601274329809323467.jpg

وقتی امروز داشتم زیره این برف قدم میزدم به روزمرگیام فکر کردم.

به روزمرگیهای 23 سالگیم که داره تموم میشه!

اونم به این زودی....

خیلی زود داره روزهای زندگیم الکی و بدون هیچ کار خاصی تموم میشه

نمیدونم عمرم چقدره ولی میخوام از فردا واقعا زندگی کنم

درسته اونجور که میخوایم نمیشه زندگی کرد

ولی تلاش میشه کرد. من تلاشمو میکنم.

جدیدا خیلی خبر فوت میشنوم اونم دخترایی که زیره 30 سالن!

حالم داغون میشه و به این فکر میکنم نکنه یه وقت نوبت منم بشه.

از مرگ نمیترسم. از اینکه کارام ناتموم میمونه و به یه سری چیزایی که میخوام نرسم میترسم.

میشینم رو نیمکت و خیره میشم به گربه ای که پررو پررو زیره نیمکت روبه رویی بهم زل زده!

- به چی نگاه میکنی نکبت؟ تو هم فهمیدی فکرم مشغوله؟

- مــیو!

- خوب پس داری به حرفام گوش میدی. الان یکی ببینه فکر میکنه دیوونم دارم با یه گربه که خودشو میخارونه حرف میزنم!

- ......

- میدونی تازه فهمیدم که آرزوهایمو یادم رفته بود.......یادم رفته بود....

- مــــــیـــو!

- باید دوباره بشینم بهشون فکر کنم نباید آرزوهامو فراموش کنم به قولایی که دادمم باید عمل کنم.

- ......

-میدونی.....(چیزایی که تو دلمه بهش میگم اونم همچنان خودشو میخارونه و منم همینطور از دلتنگیام میگم!)

_ .....میو!

یهو یه گوله برف تقی میخوره به سرم. بر میگردم میبینم بچه ها اومدن.

ناخودآگاه یه لبخند رو لبام میشینه بلند میشم که برم برمیگردم نگاش میکنم.

نیم خیز میشه. لباشو لیس میزنه و نگام میکنه

- پیشی حرفامو به کسی نگیا....حتی به خودش! این یه رازیه بین من و تو :)

(البته این امکان پذیر نیست که یه گربه از یه شهر به شهر دیگه ای بره!)

ولی خوب کار از محکم کاری عیب نمیکنه!

سیگار

صد درصد از کسانی که هرگز سیگار نکشیدند ، مرده اند

بی ربط نوشت 1

من نمی دانم از حرف های نزده

یا چه بگویم ، شعر های نگفته 

کسی در گوش ما هیچ نگفت

این جا شهر آدم های بیچاره است

از بدو تولد این جور به ما  گفته اند

دوست داشتن هایت را دفن کن

آن طور که من می خواهم سر کن

این جا نه انقلاب شده است نه  می شود

این جا دلخوشی ها از سنگ سنگ شده است

اتاقم یخ زده است  دست کسی نیست  قلم

لا جرم فندکی  ته جیبم زیر شعله .....می کند عشق بازی

این حکایت و ندر این روز که ندانم چیست

چیست یا کیست ندانم  جای او بسیار خالیست 


این بی ربط نوشت ارزش دارد با این که یک بی ربط نوشت هم نیست و ما تنها حرف ها را نقض می کنیم تا شاید آرام گیریم و به یک زندگی با طعم معمولی دعوت شویم..این جا همه منتظرند فصل عوض شود ..من که از خدایم است


گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده‌ی من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست ایام ورقها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

چه روزای سختی و دارم پشت سر میزارم.

خدایا چرا؟ واقعا چرا؟ من هنوز دلیلشو نفهمیدم....

انقدر مغزم درگیره که نمیتونم رو چیزی تمرکز کنم.

حتی وقتی بافتنیم تموم شد دیدم نصف بیشترشو خراب کردم!!

همشو از حرصم شکافتم.

ساکت تر از قبل شدم. ترجیح میدم بیشتر فکر کنم...

فکر به همه چی. به تمام چیزای ناتمومی که توی سرمه و نمیتونم سر و سامون بدم بهشون.


+کی گفته این خواهش منو تو چشم تو کم میکنه

این التماس آخرم خیلی بزرگم میکنه...


امروز عجیبترین روز تو زندگیه منه. یه روز غیر قابل تصور. روزی که نمیدونم بخندم یا بشینم گریه کنم.

حس عجیبی دارم. هم ذوق دارم هم ته دلم غمگینم.

پاییزه و من دوس داشتم کاش همه چی دوباره از اول که یه روزی مثل امروز بود شروع میشد.

از همون روزی که زندگیم هیجان انگیز شد و شور خاصی پیدا کرد.

ولی نمیشه. نمیشه بهترین روزای عمرتو دوباره تجربه کنی و لذت ببری.

زندگی داره میره کسی هم نمیتونه جلوشو بگیره.


موضوع همان موضوع است

بعضی وقتا با این که همه چی تموم شده باز دوباره فکر می کنی که هیچی تموم نشده فک می کنی مثل اول دی همه چی خوبه خیابون ولی عصر سر جاش حتی به این فک می کنی که چجوری از چهار راه ولی عصر و تا دم خونه چجوری اومدی هیچ وقت این کارو نکرده بودی این که وقتی تموم شد تازه ارزشش و می فهمی این که اون الان با یکی دیگست و تو داری کابوس می بینی این که الان کسی بهت گیر نمیده حتما خیلی خوبه این حس به حسای از دست رفته از قبل در ..من فقط باید توجیح کنم ............اون هیچ وقت نمیفهمه اولین عشق بود

زمان ما

حال تخمی استمراری

                                                 م

                                                          ی

                                                                 ل

                                                                     ا

                                                                     د

خیابان یا خیابون!

http://cdn.tabnak.ir/files/fa/news/1388/10/20/46517_485.jpg

یه سری خیابونا هست که هرچی میری تمومی نداره یه راه بی پایان لذت بخشه

راهی که دوس داری ساعتها قدم بزنی و به گوشه گوشه اش زل بزنی

انگار که دیگه نمیبینیش انگار که میخوان اونجارو خراب کنن.

انقدر این راه و بری و بیای که آل استارت زوارش در بره! تو هم عین خیالت نباشه و هر روز باز اونارو بپوشی.

وقتی یکی از این خیابونا داشته باشی دیگه وقت و بی وقت باید بری طول و عرض اونجارو متر کنی با قدمات

انقدر که دیگه سنگفرشاش از دست تو و کفشات به ستوه بیان. ولی باز تو کار خودتو بکنی.


+امروز این آهنگ محسن یگانه رو گوش کردم دیدم عه اینم  یه خیابون داره واسه خودش!

انگار قدمام به این خیابونا وقتی که تو نیستی بدجوری وابستس....


نمیفهممم

بعضی وقت ها یه جایی که تو دلت همیشه خالی و پر نمیشه دلش می گیره و تو یه خاطراتی که اصلا ربطی نداره که الان باید بهش فک کنه   فک می کنه....این که تو توی رابطه خودتو مقصر بدونی و اون گوشه از دلت همینجوری عشقی بخواد تورو تو خودش گم کنه ...اصلا چیز جالبی به نظر نمی آد ....و این ترحم این که بخوای فک کنی دوباره کسسی پیشت نیست ...این که چرا نخواستی با اونی که تو رو می خواست باشی ...همه ی این اینننااا اصلاااا جواب ندارن.....این فک کردنای مسخره و جا موندن از زمان حال بی احساسی در زمان آیندست.....این که بخوای از فیس بوک خودتو با این کامیار که معلوم نیست کیستتتتت مقایسه کنییییی خیلی مسخرست.....این که تو الان آزادی الان مهمه ...این که هی می خوای بیای مشهد ...این که خوب نفر بعدی اینجوری به .........نرهه اینا مهمه .             نفهم بفهممم

:)

وقتی در هر شرایطی حواسش بهت هست یعنی خوشبختی.

به همین سادگی

خسته تر از انم

که حرف هایم را در گوش کر  این نامردمان

فریاد کنم.

mUse ....iNstAgram.....xoZoSerO....nEw POem

شعری جدید در حال وقوع است

کسی نمی داند

حرف ها از کدامین سو تراوش خواهد کرد

 از کدامین مادر آبستن خواهد بود

کودکی برای  شیر  التماس می کند

جنگ زیر پوست های ما وارونه می خزد

شهر در سکوت ، سیگارش خاموش می شود

اما نه

اینبار 

نه ما خواهیم مرد

نه آرزو ها

فقط از نسلی به نسلی دیگر

جای پا خواهیم گذاشت

 

 

 

پ ن :باز می گردیم

زندان

در زندگي همه ما آدم هايي هستن که نمي تونيم نسبت بهشون خنثي باشيم. مثلا توي مهموني اگه اون ها هم باشن خودبخود تموم رفتارهامون با توجه به اونها شکل مي گيره، اگه نگاهشون کنيم يني بهشون توجه کرديم ، اگه نگاهشون نکنيم باز هم يني بهشون توجه کرديم. اگه سر يه موضوع باهشون موافق باشيم يني برامون مهمن و اگه مخالفت کنيم يني برامون مهمن که داريم باهشون مخالفت ميکنيم. صرف نظر از احساسي که به اين آدم ها داريم ، احساسي که ميتونه خيلي متنوع باشه ، از عشق تا حسادت و رقابت يا احترام اين آدم ها براي ما پشت ديوار شفافي زندگي مي کنن که مانع از ايجاد دوستي ميشه. اين آدم ها سهم بزرگي در شخصيت ، تصميم ها و نوع رفتار ما دارن. در زندگيمون هميشه حواسمون به اينجور آدم ها هست... اين ديگراني که شايد خيلي بيشتر از خود ما در شکلدهي به هويت و زندگي ما نقش دارن... ما اسير اينجور آدم ها هستيم... اسير زنداني با ديوار هاي شيشه اي.


هر چی خدا بخواد

ولی خدا جون لطفا چیزایی خوب بخواه تو که از دلم خبر داری :)

زمستان

زمستان فصل روز ها نیست، فصل آدم هاست...فرقی نمی کند که درخت ها چه رنگی داشته باشند یا دمای هوا وطول روز چقدر باشه...زمستان ها در درون آدم ها اتفاق می افتند...
وقتی در وجودت عمق ناگهانی رو حس می کنی ، حس می کنی میخوای تنهایی ساعت ها قدم بزنی...
وقتی دچار بازی خاطره ها میشی...وقتی باور های قدیمی ت به نظرت بچه گانه میان...
وقتی میخوای چیز های جدیدی رو در زندگیت شروع کنی

این موقع هاست که زمستان درونت داره از راه میرسه...


+ روزي در زمستان 87


تو باشی و یه نیمکت و خنده هام...

ویرگول


قلبم تند تند مي زند و 
نفس هايم تنگي مي كنند...
بعد حس مور موري در سرم دارم،
رخوتي در انگيزه هايم 
و سوزشي در چشمانم كه نمي دانم چه كارش كنم.



نوشتن هم
ديگر
چيزي را درست نمي كند...




+ يك صبح يكشنبه مهرماه ، اطاق ، تخت بالا ، سال 86 ، تنها... ،

+ گاهي بايد جلوي همه چيز ها يك ويرگول گذاشت،
فعلا رهايش كرد
شايد روز ديگري...


لوح سادگی

اینهایی که بدی هیچکس را باور ندارند ، ساده نیستن

احمقن

بوی ناب انسانیت نمی دهند

اینها خبر ندارن تو دنیا چه خبره ، هیچ وقت هیچ تاثیری تو دنیا نمی ذارن

مثل چرخ دنده های هرزگرد تو یه گیربکس

بودنشون لازمه ی دنیاست ولی بی تاثیرن


توهم

به شکل عجيبي دچار توهم فصل ها شده ام. خرداد آمد. و من چند روز هست که خردادي شده ام ، کلافه ، افسرده ، مشوش، متفکر ، عبوس ، ترسان ، بي قرار ، نگران ، کاهل. احتمالا در هستي من چيزي هست که به خرداد حساس است. روز هاي بلند و فکري که آرام نگيرد. بايد بنويسم. بايد براي هدف هايم کار کنم. گول خرداد را نخواهم خورد، گرگ باران ديده شده ام. مي دانم که هر سال اين موقع هايش سخت مي شود. اما بايد صبور بود. بايد ساکت بود و کار کرد و هيچ انتظاري از خرداد نداشت. خردادي که امسال قرار است با تمام شدنش شايد دوره جديدي در زندگيم رقم بزند... خردادي که مثل فرصت شده است. فرصتي که هر قدر بيشتر از دستش مي دهم بيشتر به سرنوشت نزديک مي شوم. سرنوشتي که نمي دانم چرا حس ميکنم که خوب نيست...شايد دچار توهم شده ام توهم چيز هايي که نباي دچار توهمشان شد. حتي از خودشان هم بدتر است توهمشان بعضي چيزها.

امسال شناسنامم خودش قصد نداشت رای بده گم شده! 

بی شرف فک کنم بعد انتخابات پیداش شه!


یه روزایی تو زندگی هست که میگی: این بارم نمیشه

و زمانی که اصلا انتظارشو نداری و برنامه ریزی نکردی میبینی که میشه!


+گاهی گمان نمیکنی و می شود

کتاب


شگفت انگيز ترين چيز دنيا بي گمان کتابه. شيي که در سکوت خودش همواره منتظره...
در زمان انتظارش شايد قطعه اي ناچيز از ماده باشه که در کنار ديگر اشيا رها شده اما وقتي گشوده ميشه وقتي به جهان يک انسان راه پيدا ميکنه تبديل به دنيايي ميشه براي زيستن... 
کتاب.

معمولی


مجبور بودیم که بخوریم ، بخوریم و باز هم بخوریم. همه مان نفرت انگیز بودیم. 
سرنوشت همه ی ما همین بود که کارهای حقیر کثیف مان را ادامه  بدهیم. 
بخوریم و بگوزیم و بخارانیم و لبخند بزنیم و  در روز های تعطیـل مهمان  دعوت 
کنیم.
                                                   >عامه پسند - چارلز بوکفسکی<




معمولی باشیم و جرائت معمولی بودن را داشته باشیم. 
از معمولی بودن نترسیم.



این اولین نقطه عزیمت برای معمولی نبودنه...

م

ی

ل

ا

د

.

.

.

9  miss

به سلامتی چی نوشیدی ؟ مرگت ، این زندگی پوچ و سیاه این بار خواستی بنوشی منم به یادت بیار به یاد منم بنوش ک ذره ذره آب شدنت ذره ذره مردن منه زری ناراحت بچه ها یه مشکل خیلی بزرگ پیدا کردم برام دعا کنید

کیوسک زرد تلفن


پارسال همین موقع ها بود تجربه ی یک اتفاق بد.و حس هر روز تنها تر شدن .ابدار خونه سوله شماره یک رسما شده بود پا تق من.بیدار که میشدم فرقی نمی کرد کلاس داشتم یا نه یک راست می رفتم دانشگاه و بعد هم اخر سالن چای رو خودم دم می کردم می نشستم خیره می شدم به کیوسک زرد تلفن عمومی پشت پنجره که یک گوشه بی استفاده مانده بود . گوشه ی متروک حیات دانشگاه.بسته ی کبریتی رو که خریده بودم از جیبم در می اوردم و اتیش میزدم تا اخر میسوزندمش جوری که دستم می سوخت تا مجبور به انداختنش می شدم.رو زمین چهل تا کبریت سوخته و فضا پر از دود کبریت.شروع می کردم به چای خوردن یکی دوتا سه تا چهار تا...تعدادش از دستم در می رفت.هر از گاهی بچه ها می اومدن و وضع ام رو بهم می ریختن می رفتن . باز من می موندم ،شروع صحبت با کیوسک زرد تلفن تا غروب.دوباره همان حال و هوا است. اردی بهشت به همم می ریزی.

یه وقتایی هست که از پنجره چشم بر نمیدارم.

فکر میکنم هر لحظه ممکنه او پایین منتظر من ایستاده باشی.

میدونم یه روز از همین پنجره بهم لبخند میزنی و میگی بیا پایین باید بریم.

 

+گوش کن با لب خاموش.....

دوش


میروم توی اتاق و در را می بندم.در دیگری را باز می کنم میروم تو ، لباس هایم را یکی یکی در می اورم .لخت لخت جلو میروم.کمی مکث سکوت فکر. دستم  جلو می ورد وشیر اب را باز می کنم دوش کارخودش را می کند و من دست بر بدنم می کشم. اب روی سرم سقوط می کنند از همان ارتفاع کم . خیس خیسم یک نگاه و برداشتن یک شامپو کفی کردن سرم همیشه همین جاست که دهانم باز می شود و چرت وپرت میگویم اواز نمی خوانم فقط زیر لب شروع میکنم توی ذهنم می بافم . همین فش فش کف روی سر خوب است دست بر پا میکشم و سرمایی که عمیق رفته بر تنم بالا می اید . چشم ها می بندم کف می گیرد کل صورتم را اب باز است هدر میرود که برود مگر کسی جلو ی هدر رفتنم را گرفته که من نگران این اب باشم. دست لای انگشتان پا می کنم  و ای کاش که چند تا ماهی از همین جلبک خور ها و نظافت چی ها اینجا بودند که زحمت این بر گردنم نیفتد ولی خوب این ها خیال است ،داغ داغم  از سر  سرد سرد از پا.خشک خشک میکنم تنم را ولباس می پوشم و بیرون می ایم در اتاق را می بندم  تمام میشود. دی/90

چراغ راهنمایی

چراغ قرمز ینی نرو ، چراغ زرد ینی دیگه تو نرو  ، چراغ سبز ینی برو. 

من عاشق چراغ قرمزم...

م
ی           
ل                                  
ا                           
د                        


+ ادمین جدید وبلاگ غزل عزیزه ، امیدوارم دوباره این وبلاگ جون بگیره