قلبم تند تند مي زند و 
نفس هايم تنگي مي كنند...
بعد حس مور موري در سرم دارم،
رخوتي در انگيزه هايم 
و سوزشي در چشمانم كه نمي دانم چه كارش كنم.



نوشتن هم
ديگر
چيزي را درست نمي كند...




+ يك صبح يكشنبه مهرماه ، اطاق ، تخت بالا ، سال 86 ، تنها... ،

+ گاهي بايد جلوي همه چيز ها يك ويرگول گذاشت،
فعلا رهايش كرد
شايد روز ديگري...