ویرگول
قلبم تند تند مي زند و
نفس هايم تنگي مي كنند...
بعد حس مور موري در سرم دارم،
رخوتي در انگيزه هايم
و سوزشي در چشمانم كه نمي دانم چه كارش كنم.
نوشتن هم
ديگر
چيزي را درست نمي كند...
+ يك صبح يكشنبه مهرماه ، اطاق ، تخت بالا ، سال 86 ، تنها... ،
+ گاهي بايد جلوي همه چيز ها يك ويرگول گذاشت،
فعلا رهايش كرد
شايد روز ديگري...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 15:25 توسط میلاد
|